یک نفر هفته پیش طناب را انداخت دور گردنش و از پل عابر پیاده میرداماد خود را حلقآویز کرد. او از زندگی سیر نشده بود. او هنوز هم میتوانست ادامه دهد اما از کوری ترسید. بدبختی و فقر را میتوانست تحمل کند اما نابینایی درد دیگری است. چشمانی که آب سیاه آورده، آیندهای جز ندیدن ندارد.
اما آب سیاه آوردن چشم درمان دارد. این را همه میدانند. ولی برای کسی که نه بیمهای دارد نه پولی برای مراجعه به پزشک و جراحی، این یعنی کوری. یعنی خودکشی چشم. برای همین “جواد” ۶۵ ساله هفته پیش مرگ را بر کوری قریبالوقوع ترجیح داد و از پل عابر پرید در حالی که طنابی بر گردن داشت.
خبر و عکسش خیلی زود در شبکههای اجتماعی منتشر شد. به سرعت نوری که از چشمانش رفت. یک هفته پس از مرگ خودخواستهاش با انتقال محتویات داخل جیب جواد به دادسرای جنایی علاوه بر کارت ملی و کارت عابربانک، تکه کاغذی که علت خودکشی روی آن نوشته شده بود در اختیار بازپرس جنایی قرار گرفت.
جواد در این کاغذ نوشته بود که در یک مسافرخانه در حوالی میدان شوش کار و زندگی میکرده اما از چندی قبل به دلیل ابتلای به بیماری آب سیاه چشم اذیت شده و توان مالی درمان را نداشته به همین دلیل دست به خودکشی زده است.
همین چند خط ابعاد ماجرا را گسترده میکند. این خودکشی که شواهد نشان میدهد به دلیل افسردگی و تصمیم آنی نبوده نظامی را نشانه را میگیرد که هزاران میلیارد دلار پول همین مردم تهیدست را بر باد میدهد اما اب از آب تکان نمیخورد. اختلاس یکهزار میلیارد تومانی تامین اجتماعی در زمان سعیدمرتضوی میتوانست چند کارگر را تحت پوشش درمان قرار دهد؟ خرید دو میلیارد دلار اوراق قرضه از آمریکا که همه میدانند که بلوکه میشود و شد، میتوانست چند بیمارستان تخصصی را تجهیز کند؟ میلیاردها دلاری که سپاه و بابک و زنجانی بردند، چند خانواده را از فقر مطلق میتوانست نجات دهد؟
جواد ۶۵ ساله که هفته پیش خود را در میرداماد جلوی چشم همه حلقآویز کرد قطعا خانوادهای داشته، او کارتنخواب نبوده است. آنچه خود نوشته بر کاغذی، کارگری بوده و در یکی از مسافرخانههای میدان شوش زندگی میکرده است.
او احتمالا وقتی دید چشمانش تار شده و آب سیاه در حال پیشروی است بارها پیش خود فکر کرده که اگر بیناییاش را از دست بدهد چه خواهد شد. اگر نابینا میشد علاوه بر اینکه دیگر نمی توانست کار کند و خرجی دهد، سربار خانواده هم دردی مضاعف بود. اینطور حداقل میگویند سرپرست خانواده از دنیا رفته است.
از شوش تا میرداماد راه کمی نیست. جواد فقط خودکشی نکرده است که اگر میخواست چنین کند همان گوشه مسافرخانهای در شوش جا برای مردن داشت. پیرمرد ۶۵ ساله خود را پیش پای نظام ناکارآمد درمان و فقر ناشی از آن قربانی کرد. و این کار را در جایی کرد تا شاید مسوولی آن را ببیند وگرنه در جنوبشهر مردن امری عادیتر از بالاشهر است.
بیمه نداشتن و فقر درد دیگر نیست، عادتی مزمن است در زندگی روزمره مستضعفی. دولتها از پی آمدن و رفتند اما در دیار فقر چیزی تغییر نکرد. نه مسکن مهر به داد کسی رسید و نه سهام عدالت دردی را التیام داد. تنها آمدند و خوردند و بردند.
میرحسین موسوی که برای حقگویی بیش از ۱۹۰۰ روز است که در حصر بهسر میبرد در یکی از دیدارهای خود با دخترانش گفته: “دنیا فقط حصر نیست. دردهای ما نیست. جهان را از پنجره مشکلی که هست نبینیم. مشکلات زیادند. باید برای رفع آنها کوشید.”
آنوقت نظام همچنان به دنبال نفوذ و دشمن است. رهبری نگران انحصار آموزش زبان انگلیسی است. دولت باید منویات رهبری را رفع و رجوع کند. دلواپسان نشستهاند که ببینند چه کسی کجا حرفی از برجام زد. اما هفتهای پیش مردی قید زندگی را زد. از زندگی سیر نشده بود فقط از کوری ترسید. از دردی که اگر نظام سلامت و بیمه تامیناجتماعی درستی در کشور حکمفرما بود باید او را رایگان درمان میکرد تا به نابینایی نرسد، تا اگر کور شد شرمنده زن و فرزند نشود.
راستی در همه خبرها نوشته بودند که پیرمردی ۶۵ ساله که در میرداماد خودکشی کرد…. مگر ۶۵ ساله پیر است؟ باید دید سختی زندگی با چهره جواد ۶۵ ساله چه کرده است که اینچنین پیر به نظر آمده است. اما تلختر از آن این است که یک هفته پس از خودکشی جواد نوشته زیر دقیقا همان جایی نصب میشود که او خودش را از آن حلقآویز کرد! مدیریت شهری اینچنین واقعیتهای تلخ را پنهان میکند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر