پنجشنبه هفته آینده قرار است سومین سالروز درگذشت ستار بهشتی را در خانه اش گرامی بدارند. سه سال قبل، جوان کارگری که ماموران انتظامی قرار بود فقط چند سوال از او بپرسند و به خانه بازگردد، در بازداشتگاه پلیس زیر شکنجه کشته شد. سه سال قبل از آن هم در بازداشتگاه مخوف کهریزک، نیروهای انتظامی مسبب چهار قتل دیگر شدند. اما آیا می توان به اینکه چنین حوادثی در پلیس جمهوری اسلامی دیگر تکرار نمی شود، امید داشت؟
– ستار بهشتی را پلیس فتا دستگیر کرد تا از او بازجویی کند. کمتر از یک هفته بعد، با عموی او تماس گرفته و گفتند قبر بخرید و فردا جنازه را از کهریزک تحویل بگیرید.
بازجویان پلیس قرار بود فقط چند سؤال از او درباره وبلاگ و صفحه فیس بوکش بپرسند. اما ضرب و شتم ماموران چنان بود که ستار را به دست مرگ سپردند. این چنین بود که نام ستار بهشتی ماندگار شد؛ فردی که کسی نمی تواند انکار کند که بر اثر ضرب و شتم ماموران پلیس کشته نشده است. اما ستار نه اولین نفر از این دست بود و نه آخرین.
– هنوز زمان زیادی از کشته شدن ستار بهشتی نگذشته بود که خبری از اداره آگاهی شیراز رسید مبنی بر اینکه برخورد ماموران با یک متهم در بازداشتگاه، منجر به قطع عضو شده است. دستان این متهم به سرقت را به صورت قپانی دستبند زده و از سقف از آویزان کرده بودند، سهل انگاری در پایین آوردن زندانی در زمان معین، پزشکان را مجبور به قطع دستان او کرد.
– خبرنگارانی که پرونده شهلا جاهد متهم به قتل همسر ناصر محمدخانی را دنبال می کردند به یاد دارند که در همان ماه اول دستگیری شهلا جاهد، وقتی اتفاقی در یکی از راهروهای اداره آگاهی او را دیدند، ناخن های او کشیده شده بود. او دستانش را به خبرنگاران نشان داده و فریاد زده بود: ناخن هایم را کشیدند تا اعتراف کنم که قاتلم.
شهلا جاهد آن زمان زیر فشار بازجویی اعتراف به قتل نکرد، تا سه سال بعد که با ترفند دیگری لب به اعتراف گشود.
اصل سی و هفتم قانون اساسی می گوید: «اصل برائت است و هیچکس از نظر قانون مجرم شناخته نمیشود مگر اینکه جرم او در دادگاه صالح ثابت گردد».
اما آنان که گرفتار سیستم قضایی و پلیسی ایران شدهاند، میدانند که در ایران، از نگاه برخی از ماموران و مسئولان، همه مجرم هستند مگر آنکه خلافش ثابت شود. برخورد قضایی و پلیسی چنین است که متهم باید ثابت کند، مجرم نیست.
گاهی هم می شود که متهمی زیر بار آنچه بازجو یا مامور آگاهی می خواهد، نمی رود و اعتراف نمی کند، و نتیجه آن می شود که به قول روسای پلیس با بازجویی فنی! مواجه می شود.
اما نکته مهم این است که مسئولان و فرماندهان پلیس با وجود اینهمه افتضاحات و تجربه های تاسف بار، نه تنها هیچ قدم موثری برای اصلاح نوع برخورد با متهمان برنداشته اند، بلکه وقوع چنین برخوردهایی را از اساس رد می کنند.
سایت الف اواخر هفته گذشته گفت و گویی را منتشر کرد که حرف و حدیث های فراوانی در خود نهفته داشت. اظهارات سردار مقیمی رئیس پلیس آگاهی که در برنامه پایش تلویزیون حضور یافته، وجود خشونت فیزیکی را رد میکند و از آنچه بازجویی فنی! نامیده می شود، به شدت تجلیل می کند.
سردار آنجایی که با سوالی درباره بازجویی فنی مواجه می شود می گوید: ” بازجویی یک فن است. در گذشته اتفاقات نابهنجاری بود که الان دیگر نداریم. آنچه در گذشته خیلی قدیم پلیس وجود داشت الان دیگر وجود ندارد. بحثهای کلامی یا بی حوصله شدن کارکنان و افزایش جرائم ممکن است باعث بی حوصلگی شود و برخورد مناسبی با مراجعه کننده نداشته باشند که بازرسی ما مستمر رصد میکند. تیمهای نامحسوس و کنترل دقیق داریم. کارکنان ما با لباس مبدل و متهم و مضمون پرونده دارند. در آگاهیها میروند و رصد میکنند.”
سردار مقیمی از اداره آگاهی و پلیسی سخن می گوید که احتمالا مردم چندان با آن برخورد نداشته اند. آنچه در اداره های پلیس و کلانتری ها و … روی می دهد، فاصله ای بس طولانی و بعید با سخن سردار دارد.
از این نظر سخنان سردار بعید به نظر می رسد که برخی از ماموران پلیس مقیم در اداره های آگاهی نه فقط با متهم که حتی با شاکی نیز چنان برخورد تحقیرآمیز و خشونت باری دارند که جای شاکی و متهم انگارعوض شده است.
این برخوردها، آنگونه که سردار تصور کرده، ربطی به بی حوصلگی و بحث کلامی ماموران با متهم ندارد. که البته این هم خود تنها توجیهی است که ماموران بی حوصله می شوند. مگر می شود درجه دار پلیسی که در دانشکده افسری و پلیس تحصیل کرده و فارغ التحصیل این رشته است، با سر و کله زدن با متهم بی حوصله شود و از کوره به در رود و بازجویی اش فنی شود؟
با چنین رویکردی، طبیعی است که نتیجه این شود که کیف قاپ هایی که دستگیر می شوند بر اثر بازجویی فنی، به سرقت مسلحانه هم اعتراف می کنند یا سارق اتومبیلی که برای سرقت لوازم خودرو در بازداشت است به قاچاق و نگهداری مواد مخدر هم اعتراف کرده و متهم می شود یا آنکه متجاوز به عنفی را می گیرند و به قتل سه سال پیش در منطقه ای دیگر هم اعتراف می کند!
از آن طرف کافی است با سپری کردن زمانی حتی کوتاه تر از یک روز در دادگاههای کیفری می توان با انبوهی از حاشا کردن های متهمان در دادگاه نسبت به اعترافات اولیه مواجه شد. اعتراف هایی که به قول متهمان بر اثر فشار و ضرب و شتم مجبوربه اقرار آنها بودند.
نتیجه آن می شود که اعتراف های گرفته شده در چنین شرایطی شرعا و قانونا از اعتبار ساقط باشد، حتی اگر قاضی بر مبنای آن حکم دهد.
اینها همه به معنی بی گناهی متهمان نیست، به این معنی است که روسای پلیس و نیروی انتظامی برخلاف گفته سردار مقیمی، از آنچه در ادارات تحت امر خود می گذرد آگاهی کافی ندارند و تنها به گزارش هایی که لابد همان ماموران در لباس مبدل! گزارش می کنند، بسنده کرده اند.
آیا جنایت کهریزک و تجربه تلخ ستار بهشتی و چندین مورد مشابه که سران پلیس از آن باخبرند اما انعکاس چندانی در رسانه ها نداشته، نباید سرداران پلیس را به این نتیجه برساند که قدری در برخوردهای غیر اصولی و بعضا غیر انسانی خود تجدیدنظر کنند؟
– ستار بهشتی را پلیس فتا دستگیر کرد تا از او بازجویی کند. کمتر از یک هفته بعد، با عموی او تماس گرفته و گفتند قبر بخرید و فردا جنازه را از کهریزک تحویل بگیرید.
بازجویان پلیس قرار بود فقط چند سؤال از او درباره وبلاگ و صفحه فیس بوکش بپرسند. اما ضرب و شتم ماموران چنان بود که ستار را به دست مرگ سپردند. این چنین بود که نام ستار بهشتی ماندگار شد؛ فردی که کسی نمی تواند انکار کند که بر اثر ضرب و شتم ماموران پلیس کشته نشده است. اما ستار نه اولین نفر از این دست بود و نه آخرین.
– هنوز زمان زیادی از کشته شدن ستار بهشتی نگذشته بود که خبری از اداره آگاهی شیراز رسید مبنی بر اینکه برخورد ماموران با یک متهم در بازداشتگاه، منجر به قطع عضو شده است. دستان این متهم به سرقت را به صورت قپانی دستبند زده و از سقف از آویزان کرده بودند، سهل انگاری در پایین آوردن زندانی در زمان معین، پزشکان را مجبور به قطع دستان او کرد.
– خبرنگارانی که پرونده شهلا جاهد متهم به قتل همسر ناصر محمدخانی را دنبال می کردند به یاد دارند که در همان ماه اول دستگیری شهلا جاهد، وقتی اتفاقی در یکی از راهروهای اداره آگاهی او را دیدند، ناخن های او کشیده شده بود. او دستانش را به خبرنگاران نشان داده و فریاد زده بود: ناخن هایم را کشیدند تا اعتراف کنم که قاتلم.
شهلا جاهد آن زمان زیر فشار بازجویی اعتراف به قتل نکرد، تا سه سال بعد که با ترفند دیگری لب به اعتراف گشود.
اصل سی و هفتم قانون اساسی می گوید: «اصل برائت است و هیچکس از نظر قانون مجرم شناخته نمیشود مگر اینکه جرم او در دادگاه صالح ثابت گردد».
اما آنان که گرفتار سیستم قضایی و پلیسی ایران شدهاند، میدانند که در ایران، از نگاه برخی از ماموران و مسئولان، همه مجرم هستند مگر آنکه خلافش ثابت شود. برخورد قضایی و پلیسی چنین است که متهم باید ثابت کند، مجرم نیست.
گاهی هم می شود که متهمی زیر بار آنچه بازجو یا مامور آگاهی می خواهد، نمی رود و اعتراف نمی کند، و نتیجه آن می شود که به قول روسای پلیس با بازجویی فنی! مواجه می شود.
اما نکته مهم این است که مسئولان و فرماندهان پلیس با وجود اینهمه افتضاحات و تجربه های تاسف بار، نه تنها هیچ قدم موثری برای اصلاح نوع برخورد با متهمان برنداشته اند، بلکه وقوع چنین برخوردهایی را از اساس رد می کنند.
سایت الف اواخر هفته گذشته گفت و گویی را منتشر کرد که حرف و حدیث های فراوانی در خود نهفته داشت. اظهارات سردار مقیمی رئیس پلیس آگاهی که در برنامه پایش تلویزیون حضور یافته، وجود خشونت فیزیکی را رد میکند و از آنچه بازجویی فنی! نامیده می شود، به شدت تجلیل می کند.
سردار آنجایی که با سوالی درباره بازجویی فنی مواجه می شود می گوید: ” بازجویی یک فن است. در گذشته اتفاقات نابهنجاری بود که الان دیگر نداریم. آنچه در گذشته خیلی قدیم پلیس وجود داشت الان دیگر وجود ندارد. بحثهای کلامی یا بی حوصله شدن کارکنان و افزایش جرائم ممکن است باعث بی حوصلگی شود و برخورد مناسبی با مراجعه کننده نداشته باشند که بازرسی ما مستمر رصد میکند. تیمهای نامحسوس و کنترل دقیق داریم. کارکنان ما با لباس مبدل و متهم و مضمون پرونده دارند. در آگاهیها میروند و رصد میکنند.”
سردار مقیمی از اداره آگاهی و پلیسی سخن می گوید که احتمالا مردم چندان با آن برخورد نداشته اند. آنچه در اداره های پلیس و کلانتری ها و … روی می دهد، فاصله ای بس طولانی و بعید با سخن سردار دارد.
از این نظر سخنان سردار بعید به نظر می رسد که برخی از ماموران پلیس مقیم در اداره های آگاهی نه فقط با متهم که حتی با شاکی نیز چنان برخورد تحقیرآمیز و خشونت باری دارند که جای شاکی و متهم انگارعوض شده است.
این برخوردها، آنگونه که سردار تصور کرده، ربطی به بی حوصلگی و بحث کلامی ماموران با متهم ندارد. که البته این هم خود تنها توجیهی است که ماموران بی حوصله می شوند. مگر می شود درجه دار پلیسی که در دانشکده افسری و پلیس تحصیل کرده و فارغ التحصیل این رشته است، با سر و کله زدن با متهم بی حوصله شود و از کوره به در رود و بازجویی اش فنی شود؟
با چنین رویکردی، طبیعی است که نتیجه این شود که کیف قاپ هایی که دستگیر می شوند بر اثر بازجویی فنی، به سرقت مسلحانه هم اعتراف می کنند یا سارق اتومبیلی که برای سرقت لوازم خودرو در بازداشت است به قاچاق و نگهداری مواد مخدر هم اعتراف کرده و متهم می شود یا آنکه متجاوز به عنفی را می گیرند و به قتل سه سال پیش در منطقه ای دیگر هم اعتراف می کند!
از آن طرف کافی است با سپری کردن زمانی حتی کوتاه تر از یک روز در دادگاههای کیفری می توان با انبوهی از حاشا کردن های متهمان در دادگاه نسبت به اعترافات اولیه مواجه شد. اعتراف هایی که به قول متهمان بر اثر فشار و ضرب و شتم مجبوربه اقرار آنها بودند.
نتیجه آن می شود که اعتراف های گرفته شده در چنین شرایطی شرعا و قانونا از اعتبار ساقط باشد، حتی اگر قاضی بر مبنای آن حکم دهد.
اینها همه به معنی بی گناهی متهمان نیست، به این معنی است که روسای پلیس و نیروی انتظامی برخلاف گفته سردار مقیمی، از آنچه در ادارات تحت امر خود می گذرد آگاهی کافی ندارند و تنها به گزارش هایی که لابد همان ماموران در لباس مبدل! گزارش می کنند، بسنده کرده اند.
آیا جنایت کهریزک و تجربه تلخ ستار بهشتی و چندین مورد مشابه که سران پلیس از آن باخبرند اما انعکاس چندانی در رسانه ها نداشته، نباید سرداران پلیس را به این نتیجه برساند که قدری در برخوردهای غیر اصولی و بعضا غیر انسانی خود تجدیدنظر کنند؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر